دین شناسی

تجلی علم وحکمت ازامام محمد تقی الجواد(سلام الله علیه)(3)
نویسنده : سیدمحسن فروغی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تجلی علم وحکمت آن امام همام که موجب محکومیت علمای معاصر آن حضرت در مجلس معتصم   موجب حسادت نسبت به آن حضرت شد و...

 

 شیخ عیاشى روایت کرده از زرقان صدیق و ملازم ابن ابى داود قاضى که گفت: روزى ابن ابى داود از مجلس معتصم غمگین به خانه آمد از سبب اندوه او سؤال کردم گفت : امروز از جهت ابى جعفر محمّد بن على چندان بر من سخت گذشت که آرزو کردم کاش بیست سال قبل از این فوت شده بودم . گفتم : مگر چه شده ؟ گفت : در مجلس خلیفه بودیم که دزدى را آوردند که اقرار به دزدى خود کرده بود و خلیفه خواست حد بر او جارى کند، پس علما و فقها را در مجلس خود جمع کرد و محمّد بن على را نیز حاضر کرد. پس پرسید از ما که دست دزد را از کجا باید قطع کرد؟ من گفتم : باید از بند دست قطع کرد.گفت : به چه دلیل ؟ گفتم : به جهت آیه تیمم (فَامْسَحُوا بِوُجوُهِکُمْ وَ اَیْدِیَکُمْ) چه آنکه خداوند در این آیه دست را بر کف اطلاق فرموده و جمعى از اهل مجلس نیز با من موافقت کردند و بعضى دیگر از فقها گفتند: باید دست را از مرفق قطع کرد و آنها استدلال کردند به آیه وضو و گفتند که خداوند فرموده (وَ اَیدِیکمْ اِلَى الْمرافِق) پس دست تا مرفق است. پس معتصم متوجه امام محمد تقى (ع) شد و گفت : شما چه مى گویید؟ فرمود: حاضرین گفتند و تو شنیدى. گفت : مرا با گفته ایشان کارى نیست آنچه تو مى دانى بگو. حضرت فرمود: مرا از این سؤ ال معاف دار. خلیفه او را سوگند داد که البته باید بگویى. حضرت فرمود: الحال که مرا سوگند دادى پس مى گویم که حاضرین تمام خطا کردند در مسأله، بلکه حد دزد آن است که چهار انگشت او را قطع کنند و کف او را بگذارند. گفت: به چه دلیل؟ فرمود: به جهت آنکه رسول خدا (ص) فرموده در سجود هفت موضع باید به زمین برسد که از جمله دو کف دست است پس هرگاه دست دزد از بند یا مرفق بریده شود کفى براى او نمى ماند که در عبادت خدا به آن سجده کند و مواضع سجده حق خدا است و کسى را بر آن حقى نیست که قطع کند چنانکه حق تعالى فرموده: (وَ اِنَّ الْمَساجِدَ للّهِ). معتصم کلام آن حضرت را پسندید و امر کرد که دست دزد را از همانجا که حضرت فرموده بود قطع کردند. این هنگام بر من حالتى گذشت که آرزو کردم که کاش مرده بودم و چنین روزى را نمى دیدم. زرقان گفت : بعد از سه روز دیگر ابن ابى داود نزد خلیفه رفت و در پنهانى با وى گفت که خیرخواهى خلیفه بر من لازم است و امرى که چند روز قبل از این واقع شد مناسب دولت خلیفه نبود؛ زیرا که خلیفه در مسأله اى که براى او مشکل شده بود علماى عصر را طلبید و در حضور وزرا و مستوفیان و امرا و لشکریان و سایر اکابر و اشراف از ایشان سؤ ال کرد و ایشان به نحوى جواب دادند پس در چنین مجلسى از کسى که نصف اهل عالم او را امام و خلفه مى دانند و خلیفه را غاصب حق او مى شمارند سؤ ال کرد و او بر خلاف جمیع علما فتوى داد و خلیفه ترک گفته همه علما کرده به گفته او عمل کرد این خبر در میان مردم منتشر شد و حجتى شد براى شیعیان و موالیان او. معتصم چون این سخنان را بشنید رنگ شومش متغیر شد و تنبهى براى او حاصل گردید و گفت خدا تو را جزاى خیر دهد که مرا آگاه کردى بر امرى که غافل از آن بودم.

 

 

..