دین شناسی

آثار وبرکات معرفت (6)
نویسنده : سیدمحسن فروغی - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
 

                             بسم الله الرحمن الرحیم

    (3) = یکى دیگر از عوامل ترس ووحشت، کسب در آمد است؛ به این معنا که مبادا دچار فقر وتنگ دستى شود.لذااز وحشت فقربراى به دست آوردن ثروت ، از هیچ کارى دریغ نمى‏کند، و تنها چیزى که براى او اهمیّت ندارد کسب مال حلال است ،دیگر برایش فرقى نمى‏کند که این مال را از چه راه به دست آورد. تقلّب، کم فروشى، غش در معامله، دزدى، رشوه و...هدف رسیدن به ثروت است ؛از دوجهت، یکى ترس از فقر ودیگر براى رسیدن به آسایش، ودر نهایت روى آسایش را ندیده وهمیشه با خوف وترس ووحشت زندگى مى‏کند.

 

     امّا اگر کسى مؤمن باشد، هیچ وقت غمِ "روزى" را نمى‏خورد زیرا بر این باور است که خداوند رزاّق وعده روزى به او داده است، «وَمَن یَتَّقِ اللّه یَجعَل لَهُ مَخرَجا وَیَر زُقهُ مِن حیثُ لا یَحتَسِب وَمَن یَتَوَکَلّ عَلَى اللّه فَهُوَ حَسبُه»(1)  او هیچ حسابى باز نکرده است ، روزى مى‏رساند وکسى که توکّل بر خدا کند خداوند اورا کفایت مى‏کند.

 

    بدین جهت مؤمن ،به تنها چیزى که مؤمن فکر نمى‏کند، رزق وروزى مى‏باشد؛ زیرا نه تنها اعتقاددارد، بلکه براین باور است که خداوند اورا روزى مى‏دهد ولذا کسانى که براین باور نیستند، همیشه وحشت از آینده داشته واین وحشت، آرامش را از آنان سلب نموده است واگر میلیاردها تومان ثروت داشته باشند،باز از آینده خود بیم وترس دارند وخوف آن را دارند که مبادا در آینده دچار فقر وتنگدستى شوند.

 

    البته روشن است که این بدین معنا نیست که مؤمن به دنبال کار نرود وبگوید که خدا وعده داده، پس من چرا خود را به زحمت انداخته ودنبال کار بروم، کما اینکه بعد از آنى که این آیات نازل شد، عدّه‏اى دست از کار کشیدند وپیش خود فکر کردند که نیازى به کار نیست ولذا پیامبر گرامى اسلام « صلى‏الله ‏علیه‏ و‏آله »با آنها برخورد نموده وفرمودند که باید به دنبال کار رفت واز امام جعفر صادق « علیه‏السلام »روایت شده است که فرمودند:

 

     (الکاد على عیاله کالمجاهد فى سبیل اللّه)(2) = کسى که براى خانواده وکسانى که تحت تکفّل او هستند کار کند، مانند کسى است که در راه خدا جهاد نماید .

 

     در واقع مؤمن به دنبال کار رفته وبه وظیفه خود عمل مى‏کند وخداوند رؤف ومهربان ورزّاق ،او را کمک کرده وهیچ زمانى اورا بدون روزى نمى‏گذارد ولذا فرق مؤمن با دیگران این است که او به دنبال کسب وکار مى‏رود ،و هیچ نگران این نیست که آیا در این کار سودى نصیب من خواهد شد یانه؟ بخلاف دیگران که وحشت دارند مبادا در پى این کار، استفاده ‏اى نباشد ولذا براى کسب استفاده، سعى بر این دارند که از راه‏ هاى مختلف ،مشترى جذب کنند، به عنوان مثال: اگرکسى ازاو خرید کند بااو بسیار صمیمى ودوست مى‏شود ولى‏اگر روزى بفهمد که دیگرازاو خرید نمى‏کند، به او بى اعتنائى کرده و چه بسابااو قهر مى‏کند وهکذا...به گونه‏ اى با مشترى برخورد مى‏کند که گویى او را رازق خود مى‏داند؛امّا مؤمن، هیچ وقت براى رزق وروزى با کسى دوست نشده وباکسى قهر نمى‏کند ؛زیراکه معتقد بر این معناست که رازق، خداوند تبارک وتعالاست وهمیشه از او طلب وسعت رزق مى‏نماید .

 

    اگر کسى در تاریخ تتبّع کند، خواهد دید که بودند کسانى که قبل از ایمان آوردنشان چقدر مى‏ترسیدند وبعد از آنى که اسلام راپذیرفتند دیگر ترس در وجودشان از بین رفت وچه کسانى که ایمان داشتند ولى چون ایمانشان ضعیف بود، مى‏ترسیدند امّا وقتى که ایمانشان قوّت گرفت چگونه آرامش پیدا کردند وترس از وجودشان رخت بربست.

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

1- سوره الطلاق آیات /3/2.

 

2- محمدبن یعقوب (کلینى) عن على بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابى عمیر عن حماد بن عثمان عن الحبلى عن ابى عبد اللّه ( علیه‏السلام ) کافى /ج 5/ ص /88 ح / 22001

 


 

--------------------------------------------------------------------------------


 

     به عنوان مثال به دو تن از اصحاب ویاران رسول اللّه ( صلى‏الله علیه‏ و‏آله )وسیدالشهداء( علیه‏ السلام ) اشاره مى‏شود .

 

     وقتى که ابوذر غفارى به مکّه آمد تا اسلام را اختیار کند، آن چنان از کفار وحشت داشت که حتّى جرأت نمى‏کرد نام رسول اللّه ( صلى‏الله‏ علیه‏ و‏آله )را بر زبان جارى کند ولذا مولا امیرالمؤمنین على ( علیه ‏السلام ) از او سؤال فرمودند که براى چه آمده ‏اى؟ووقتى معلوم شد براى پذیرش اسلام آمده او را به منزل پیامبر اکرم ( صلى‏الله ‏علیه ‏و‏آله )هدایت کردند وچون از کفّار واذیّت وآزارآنها هراس داشت، جرأت نکرد که همراه با مولا امیرالمؤمنین ( علیه‏ السلام ) به منزل حضرت برود ولذا حضرت على ( علیه‏ السلام )فرمودند که من از جلو مى‏روم وتواز عقب بیا. اّما همین ابوذر، بااین وحشتى که داشت، بعد از آنى که خدمت رسول اللّه ( صلى‏الله‏ علیه‏ و‏آله )رسیدند وتشرّف به دین اسلام پیدا کرده وایمان آوردند، دیگر ترس ووحشت در دل او راه نداشت ، به مسجدالحرام آمد ودر مقابل کفّار ومشرکین ایستاد وبا صداى بلند آنها را به اسلام دعوت نمود وگفت:(اشهد ان لا اله الاّ اللّه واشهد انّ محّمدا عبده ورسوله) مردم بطرف او حمله کردند وآنقدر او را زدند که از پاى در آمد. عباس عموى پیامبر« صلى‏الله‏ علیه ‏و‏آله » وقتى او را دید، خود را بروى آن انداخت وگفت: «مردم واى بر شما! مگر نمى‏دانید این مرد از طایفه غفار است وایشان در سفر شام سر راه شمایند؟!» بدین ترتیب اورا از چنگال مردم مکّه نجات داد ، امّا دوباره روز بعد آمد و مردم را به اسلام دعوت کرد ومجدّدا اورا گرفتند و کتک مفصّلى به او زدندکه باز عباس آمد واورا نجات داد. پیامبر اکرم « صلى‏الله‏ علیه ‏و‏آله »به او فرمودند: «دیگر توقّف مکن، به قبیله خود برگرد وامر مرا به آنان اطلاع ده...»(1)

 

    زهیربن قین - او در مکّه ماند واعمال حج را به جا آورد سپس از مکّه با عجله خارج شد تا خود را به کاروان سیّدالشّهداء« علیه‏ السلام »برساند؛ امّا قصدش این نبودکه به آن ملحق شود بلکه مى‏خواست واقعه را از دور دنبال کند و شاهد اتفاقاتى که رخ مى‏دهد باشد ؛ چون مى‏ترسید که اگر به کاروان آن حضرت نزدیک شود، جانش به خطر بیفتد، زمانى که امام براى او قاصدى فرستاد واز او خواست تا به خیام ایشان برود، نپذیرفت؛امّا بااسرار همسرش به خدمت حضرت شرفیاب شد. بعد از ملاقاتى که صورت گرفت، تحوّلى در زهیر رخ داد ولذابرگشت واز همسرش درخواست کرد که برگردد تا به یارى حضرت بشتابد.او پذیرفت، درحالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود رو به زهیر کرد وگفت:«من بودم که تورا تشویق به رفتن کردم،از تو مى‏خواهم که من را تنها نگذارى...». همین زهیر در شب عاشورا وقتى که حضرت فرمودند: اینها قصد ریختن خون مرا دارند ومن بیعتم را از شما پس گرفتم وشما مى‏توانید بروید ،اواز جاى بر خواست وعرضه داشت:«به خدا قسم! دوست دارم کشته شوم، بعد زنده شوم، باز کشته شوم وبعد زنده شوم تا هزار بار،تا بدینوسیله خداوند متعال ،مرگ را از شما واز جوانان خاندان شما،دفع کند»